در دل شبهای سرد پاییزی املش، وقتی باد از میان شالیزارهای خشکیده عبور میکرد و برگهای زرد را به رقص وامی‌داشت، معصومه پشت پنجرهٔ اتاق کوچکش نشسته و به ستاره‌ها خیره شده‌بود. دختر روستایی که به سختی درس خوانده و تا دانشگاه گیلان رفته‌بود تا روانشناسی بخواند، آرزو داشت روزی مرکز مشاورهٔ خودش را در […]

در دل شبهای سرد پاییزی املش، وقتی باد از میان شالیزارهای خشکیده عبور میکرد و برگهای زرد را به رقص وامی‌داشت، معصومه پشت پنجرهٔ اتاق کوچکش نشسته و به ستاره‌ها خیره شده‌بود. دختر روستایی که به سختی درس خوانده و تا دانشگاه گیلان رفته‌بود تا روانشناسی بخواند، آرزو داشت روزی مرکز مشاورهٔ خودش را در املش بزند؛ جایی که دلهای زخمی همشهریان را مرهم بگذارد.اما تقدیر، دفتر زندگی‌اش را ورق زد، ورق‌های ناخوانده. سرطان خون، میان درس‌های روانشناسی و رویاهایش قد علم کرد. بیمارستان جای کلاس‌های دانشگاه را گرفت و سرم‌ها جای کتاب‌ها. پزشکان تلاش کردند، اما معجزه نیامد. تنها یک امید ماند: پیوند مغز استخوان؛ با هزینه‌ای که کوهی از نگرانی را بر سر خانواده آوار کرد.یک روز، وقتی نفس‌ها به شماره افتاده بود و دست‌هایش از التماس به درگاه خدا خالی نمی‌شد، معصومه تلفن را برداشت و با مؤسسهٔ محبت تماس گرفت. صدایش میلرزید، اما کلمات را محکم ادا کرد: «نمیخوام بمیرم… هنوز کلی آرزو دارم.»و آنجا بود که قصهٔ مهربانی آغاز شد. همشهریان املشی، کیف‌های خیریه را پر از امید کردند. اما کار به اینجا ختم نشد؛ برای سازگاری پیوند، آمپول‌هایی نیاز بود که تنها در خارج از کشور یافت می‌شد و قیمتی میلیاردی داشت… انگار که خدا خودش دست به کار شده بود، خیری از هموطنان ساکن خارج پیدا شد که بی‌منت، آن داروهای حیات را تهیه و به ایران فرستاد. پیوند انجام شد و روزها گذشت. مؤسسهٔ محبت، چون مادری مهربان، در تمام مسیر پرپیچ وخم درمان، دست معصومه را رها نکرد. تا اینکه تلفن زنگ زد؛ خبری که در جلسهٔ امروز مؤسسه، میان انبوه اخبار ناگوار از مشکلات همشهریان نیازمند، چون نوری در تاریکی درخشید: «پیوند موفق بوده… معصومه خوب شده… از سرطان عبور کرده…»آن روز، در سالن کوچک مؤسسه، اشکهایی که از غم باریده بودند، به شوق نشستند و لبخندها، جای نگرانی را گرفتند. معصومه حالا می‌داند که زندگی، حتی در سخت‌ترین پیچ‌وخم‌هایش، می‌تواند قصهٔ مهربانی بنویسد؛ قصه ای که قهرمانانش، آدم‌های سادهٔ همین دیارند.